جوک و لطیفه etiketine sahip kayıtlar gösteriliyor. Tüm kayıtları göster
جوک و لطیفه etiketine sahip kayıtlar gösteriliyor. Tüm kayıtları göster

27 Ağustos 2011 Cumartesi

ملا و گربه

زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد.
ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور!
...گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.
گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟
گربه گفت: مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور؟
گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟
گربه گفت اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد !!!

28 Temmuz 2011 Perşembe

من و پشۀ شب کور

دیشب یه پشّه‌ رو گوشه اتاق خِفت کردم ، اومدم بِزنم، نتونستم ، فهمیدم خونِ من تو رگهاش جریان داشته ، بهم گفت بابا !!!
نشَستیم گوشه اتاق دوتایی تا صبح گریه کردیم !!! چه شبی بود ...
به من گفت بابا ... بابا برات بمیره

زندگی

در برابر زندگی قد خم نکنید ؛ زندگی قزوینی‌تر از این حرفهاست….!    (جهت یادآوری گفتم)
BlogOkulu Gadgets